این روزها، باران بیمهری به جان زحمتکشان میبارد…
یارانهای که روزی چراغ کم نور آشپزخانههای محقر بود، امروز بیصدا خاموش میشود.
کارگران، همان مردان و زنانِ با پشتِکار و خستگی ناپذیر، هم آنان که بازوی اقتصاد این کشورند،
امروز در سکوت، جیبهای خالی خود را میبینند و آیندهای مبهم پیش رو.
یک لقمه نان، یک دنیا آرزو…
آن ۳۰۰ هزار تومان، فقط یک عدد نبود…
قوتِ شبِ بچههایی بود که با شکم سیر گاهی میخوابیدند.
دردِ دلِ مادری بود که میتوانست یک بسته ماکارونی بخرد…
حالا چی؟!
نان شبشان؟ لباس مدرسه؟ داروی پدربزرگ؟
همه زیر سایه سنگین «حذف یارانه» رنگ باخته است.
چرا کارگران؟ چرا بیشتر؟
آنان که همیشه قشر صبور جامعه بودهاند، امروز بیش از هر زمان دیگری احساس میکنند تنها ماندهاند.
با یک پیامک ساده، امید یک ماه شان نقش بر آب میشود.
آن هم نه به خاطر ثروت، نه به خاطر ماشین لوکس یا ویلا…
بلکه شاید چون یک بار برای درمان فرزندشان وام گرفتهاند…
یا چون کارت خوان داشتهاند تا کسبِ رزقِ حلال کنند.
این فقط حذف یک عدد نیست؛ حذف کرامت انسانهاست!
یارانه تنها پول نبود…
احترام به زندگی سادهٔ کسی بود که تمام عمر کار کرد و نخواست دست نیاز به سوی کسی دراز کند.
حالا چی؟!
آیا کسی صدای شکسته شدن قلب این مردم را میشنود؟
فریاد ی که در گلو میماند ….
اما کارگران، هرچند خسته، هرچند بی یاور، باز هم ایستادهاند.
شاید یارانه قطع شده، اما امیدشان را خودشان هر روز با دستان پینه بسته میسازند.
آنها به جایگاه واقعی خود آگاهند:
ستونهای استوار این مملکت.
امید باشد…
کاش روزی برسد که هیچ خانواده ای شب را با نگرانی نفقه فردا به سر نبرد.
کاش دادِ زحمتکشان به جایی برسد.
و کاش دولت، یک بار دیگر، اما این بار با چشمی باز و قلبی گرم، به دادِ آنان برسد.
و فقط مجری اوامر ثروتمندان بی درد نباشد.
