صبح، حسن مثل همیشه با صدای زنگ ساعت بیدار میشود؛ اما امروز یک چیز فرق دارد:
خبر خط فقر ۵۵ میلیون تومانی درست وسط صورتش میکوبد — مثل سیلیای که سالها منتظرش مانده بودیم تا شاید بیدار شویم.
حسن زیر لب میگوید:«یعنی من که ۱۰ میلیون میگیرم، رسمن زیر پا له شدهام؟»
نه.
سیستم دقیقن همین را میخواست:
یک کارگرِ زنده اما تهی؛ یک نیروی کار ارزان، قابلتغییر، بدون قدرت چانهزنی.
زهرا صبحانه را میگذارد.
میگوید:«برنج خوب دیگه تموم شد؛ این یکی، برنج هندی ست…»
نه برنج، نه گوشت، نه لبنیات.
سلامت؟
یک شوخی تلخ.
رفتن پیش دکتر؟
از سر اجبار
درمان معدهٔ حسن؟
غیرممکن.
وقتی فقر اینقدر فراگیر میشود، بیماری فقط یک اتفاق نیست؛ سیاست است.
در راه کارخانه
مینیبوس پر از کارگر است. همه خبر ۵۵ میلیونی را بلندبلند برای هم میخوانند، نه برای اطلاع، برای خالیکردن بغض.
عباس آقا داد میزند: «اگه خط فقر ۵۵ تومنه، پس حقوق ما توهینه، نه حقوق! یعنی ما رو با برنامه بردن زیر خاکِ فقر.»
حسن چیزی نمیگوید.
از خشم، زبانش خشک شده.
بخش غذاخوری
کارگرها دور میز ناهارخوری فلزی نشستهاند.
لقمههایی که طعم کار زیاد و طعم لذت زندگی را اندک میدهد. رضا، جوانتر و خشمگینتر، میگوید:«اونا میگن کارگر باید با ۱۰ میلیون زنده بمونه. یعنی یا حساب کتاب بلد نیستن یا دارن به ما دروغ میگن. که البته معلومه: دارن دروغ میگن.»
حسن: و این همان نقطهٔ مهم است:
خط فقر ۵۵ میلیونی یعنی دستمزد رسمیِ ما با دقتِ علمی تنظیم شده تا فقیر بمانیم.
نه فقر تصادفی؛ فقر برنامهریزیشده!
شب، در خانه
حسن برمیگردد. خبر کامل را میخواند:«خط فقر کلانشهرها: ۸۰ میلیون تومان.»
۸۰ میلیون.
چهار برابر حقوق او.
چهار برابر نفسکشیدن.
چهار برابر فاصله با زندگی.
رو میکند به زهرا:«این یعنی چی؟ یعنی ما رو عمدن تو فقر نگه میدارن. یعنی میخوان کارگرا که زنده بمونن، ولی زندگی نکنن.»
زهرا آرام میگوید:«تا وقتی تنها باشیم همین میمونه.»
این جمله مثل چکش روی آهن داغ فرود میآید.
ماجرا فقط یک عدد نیست
۵۵ میلیون یعنی:
کارگری که چرخ اقتصاد را میچرخاند و سفرهاش خالی است.
زنی که با دستهای پینهبسته خانه را اداره میکند و هر شب حساب میکند «چه چیزی را حذف کنیم؟»
سالمندی که ۳۰ سال بیمه داده، امروز توان رفتن به دندانپزشکی ندارد.
بچههایی که رشدشان در گرو قیمت گوشت است.
این عدد یعنی یک تصمیم سیاسی:
کارگر باید فقیر بماند تا سود بماند.
اما این عدد، یک چیز دیگر هم میگوید—
چیزی که قدرت دارد:
«وقتی فاصلهٔ زندگی و دستمزد اینقدر زیاد میشود، سکوت دیگر ممکن نیست.»
ترس آنها از همین است
از کارگری که بفهمد فقرش تصادفی نیست.
از سفرهای که بفهمد چرا خالی شده.
از کارگرانی که کنار هم بایستند، نه تنها در یک کارخانه، که در همهٔ کارگاهها، بیمارستانها، انبارها. مدارس و دانشگاه ها
وقتی خط فقر ۵۵ میلیون اعلام میشود، سیستم ناخواسته اعتراف میکند: «ما سالها حقوق کارگران را زیرِ هزینهٔ زندگی تعیین کردهایم.»
و این اعتراف یعنی یک چیز:
مشروعیت دستمزد رسمی فرو ریخته.
حسن میگوید:«اگه این عدد حقیقت داره، پس تنها راه اینه که ما همدیگه رو پیدا کنیم. تشکل، جمع، شورا… هرچی هست. تنها بمونیم، له میشیم.»
و اینجا، درست در تاریکی شب، همانجایی که اخبار تلخ میریزد روی سرت،
یک نور کوچک روشن میشود.
نور آگاهی و همبستگی زحمتکشان!
راه چاره در اتحاد و همبستگی و متشکل شدن در سندیکاهای کارگری و مبارزهٔ مشترک جمعی برای کسب حقوق از دست رفته است.
ناصر اسالو عضو سندیکای کارگران فلزکار مکانیک ایران
