کمدیِ سلطه؛ عادی‌سازی فقر در عصر بلاگرها

✍میلاد تاجیک

در فضای مجازی، به‌ویژه اینستاگرام و یوتیوب، چیزهایی می‌بینیم که فاجعه است: «خندیدن به نداشتن مردم، خندیدن به فقر، خندیدن به کوچک شدن سفره‌ها، خندیدن به گرانی، به دلار، به طلا، به بی‌پولی». انگار رنجِ مردم یک شوخیِ بامزه است که می‌شود با آن ویو گرفت، فالوئر جمع کرد و پول درآورد. بخشی از این پُست‌ها شاید مربوط به گذشته باشد. هنرپیشه و مجری مانند مهران مدیری (یک نمونه را عرض می‌کنم و قصدم فقط ایشان نیست)، به قیمت دلار و افزایش آن می‌خندد. تماشاگران نیز قهقهه می‌زنند. این خنده‌ها معصومانه نیستند. این خنده‌ها، ابزارند. ابزار عادی‌سازیِ فاجعه.
وقتی بلاگر یا کمدینی، با خیال راحت، با لبخند و ادا، قیمت دلار را ابزار خنده می‌کند؛ وقتی گرانی نان و گوشت و اجاره را به استندآپ کمدی تبدیل می‌کند، یک هدف روشن دارد: «این وضعیت طبیعی است. بخند و بگذر». و این خطرناک‌ترین پیام ممکن است. چون وقتی فقر طبیعی شد، دیگر دیده نمی‌شود. وقتی دیده نشد، دیگر علیه آن فریاد زده نمی‌شود و وقتی فریادی نباشد، فقر جا خوش می‌کند، ریشه می‌دواند و زندگی‌ها را نابود می‌کند.
بیایید درست‌تر نگاه کنیم. مسئله فقط خنده نیست. مسئله این است: «چه کسی می‌خندد؟» و «چه کسی زیر بار این خنده له می‌شود؟». آن مجری که از گرانی جوک می‌سازد، نگرانِ اجاره خانه نیست. نگران شهریه مدرسه‌ی بچه‌اش نیست. نگران قبض برق و گاز نیست. او از موضعِ امن می‌خندد؛ از موضع کسی که بدنش زیر فشار خرد نمی‌شود. شاید حتی انسان شریفِ زحمتکشی نیز به اطوارِ مجری بخندد اما این خنده، خنده‌ی آزادی نیست؛ از روی استیصال است.
وقتی فقر به شوخی تبدیل می‌شود، احساسِ خشم از بین می‌رود. درد، بی‌ارزش و لوث می‌شود. صریح‌تر بگوییم: آن‌ها رنج زحمتکشان را عادی‌سازی می‌کنند.
در نهایت هم تحقیر، طبیعی جلوه می‌کند. فقر از یک مسئله‌ی سیاسی و ساختاری به یک کمدی تقلیل می‌یابد.
آیا شوخی با رنج اقتصادی و شرافت آموزگار و یا کارگر و یا پرستار و آتش نشان خنده دار است؟؟ آموزگاری که یک شیفت درس می دهد و برای گذران زندگی باید راننده اسنپی باشد که شاگردش را به پارتی می برد خنده دار است؟؟ و یا خرید خانواده شاگردش را تا درب منزل شاگرد می برد و از او انعام می گیرد، بامزه است؟؟ خیر این شوخی ها تهی کردن واژه فقر و رنج شرافتمندان است. کاری وحشیانه که ذهن ها را آماده عادی سازی ظلم می کند و این خشونت را با ترفند خنده و شوخی، پنهان می‌کند.
باید شجاع باشیم و سوال سخت را بپرسیم: آیا این فقط یک شوخیِ بی‌ربط است؟ یا پشت این موجِ خنده، یک منطقِ عمیق‌تر پنهان شده است؟
وقتی گرانی می‌آید و عده‌ای مردم را می‌خندانند، اتفاق مهمی که رخ می‌دهد این است که رنجِ زحمتکشان پنهان می‌شود. فقر دیگر فاجعه نیست، محتوای یک کلیپ است. فلاکت دیگر درد نیست، اسباب خنده است. این رنج تمام شود، رنجِ دیگری را اسباب خنده می‌کنند، باز می‌خندند و باز می‌خندانند، اما در این سو زحمتکشان، واقعاً رنج می‌برند.
نباید اجازه داد که مرگِ تدریجیِ طبقه‌ی فرودست به شوخی تبدیل شود. نباید اجازه داد کوچک شدن سفره‌ها، اسباب سرگرمی شود. نباید اجازه داد خنده، جای خشمِ آگاهانه را بگیرد.
زحمتکشان این جامعه با خنده زنده نمی‌مانند. آن‌ها زیر بار قیمت‌ها خم می‌شوند. با گرانی‌ها یک تکه از زندگیِ واقعی انسان‌ها، از غذای سفره، از عزت نفس، از آینده‌ی بچه‌های‌شان کنده می‌شود
خنده‌ای که این واقعیت را می‌پوشاند، این خنده به مردم یاد می‌دهد به جای پرسیدن «چرا؟»، بگویند: «بی‌خیال».
آن‌هایی که در امنیت می‌خندند، شاید ندانند یا شاید نخواهند بدانند؛ اما هر جوکی که از فقر ساخته می‌شود، یک میخ بر تابوتِ کرامت انسانی کوبیده می‌شود و ما حق نداریم به این مسئله بخندیم.
رنج انسان، سرگرمی نیست.
فقر خنده‌دار نیست.
فقر جنایت است و هر کس آن را عادی می‌کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، شریک این جنایت است.