جنایتکاران اقتصادی، بی صدا می کشند!

وقتی چند نفر، سرنوشت میلیون‌ها نفر را گرو می‌گیرند چه ریاست بانک مرکزی با فرزین باشد چه با همتی. اینها مجریان گوش به فرمان مافیا هستند.

کارگر صبح با حساب دخل‌ و خرج از خواب بیدار می‌شود، بازنشسته شب با اضطرابِ فردا می‌خوابد، اما در بالا، چند صندلی ثابت است و چند نام تکراری. اسم‌ها عوض می‌شوند، ولی تصمیم‌ها یکی است:
کمتر کردن دستمزد، تورم برای مردم، مصونیت برای مدیران.
بانک مرکزی؛ قلب اقتصاد برای رفاه مردم یا اتاق اجرای دستور مافیا؟؟
بانک مرکزی در حرف «مستقل» است، در عمل اما:
وقتی تورم بالا می‌رود، وقتی پول ملی می‌ریزد، وقتی قدرت خرید کارگر نصف می‌شود، هیچ‌کس بازخواست نمی‌شود.
نه گزارش شفاف، نه استعفا، نه محاکمه عملکرد مدیران ناکارآمد. شکست در اقتصاد، در کشور ما جرم نیست!!!

آیا قحطی متخصص است؟ نه. ایران قحطی اقتصاددان ندارد، قحطی مدیر باسواد ندارد، اما یک چیز کمیاب است: مدیری که نه بترسد، نه بدهکار باشد.
آن‌هایی بالا می‌مانند که:
سوال نپرسند. خط قرمزها را قبول کنند
و هزینه اجتماعی تصمیم‌ها را به گردن مردم بباندازند. برای همین است که با هر بحران، به‌جای کنار رفتن، با هم جابجا می‌شوند.
چرخش نوکران مافیا.
مردم می‌بینند: همان‌ها که بودند، همان‌ها که تصمیم گرفتند، همان‌ها که تورم ساختند، دوباره برگشته‌اند.
این دیگر سومدیریت نیست؛ انحصار قدرت اقتصادی است. وقتی چند نفر اختیار پول، اعتبار، تورم و سفره مردم را دارند و هیچ مکانیزم مؤثری برای کنترلشان نیست، نتیجه روشن است:
«تصمیم از بالا، رنج از پایین.»
هزینهٔ تصمیم‌ها را چه کسی می‌دهد؟
نه مدیر. نه مقام. نه بانک. هزینه را:
کارگری که حقوقش از هزینه ها جا می‌ماند.
بازنشسته‌ای که درمان را رها می‌کند.
خانواده‌ای که هر ماه فقیرتر می‌شود، می دهد. تورم برای مدیران مافیابی یک عدد است؛ برای ما زندگی.

این مسیر به کجا می‌رسد؟ وقتی تصمیم‌گیر ثابت می‌ماند.
نتیجه فاجعه است.اعتماد فرو می‌ریزد. جامعه‌ای که اعتماد نداشته باشد، دیگر با وعده جلو نمی‌رود.
مسئله این نیست که «چه کسی» رییس است؛ مسئله این است که:
چرا شکست، هزینه ندارد؟! چرا تصمیم‌ها پشت درهای بسته گرفته می‌شود؟! و چرا مردم فقط پرداخت‌ کننده‌اند؟!
تا وقتی این چرخه نشکند، مردم هر روز فقیرتر می‌شوند و همان چند نفر، هر روز پولدارتر و «تجربه‌ دارتر».
این وضعیت نگران‌کننده نیست؛ هولناک است.

۱) کارگر – «اضافه‌کاریِ بی‌فایده»
حسین هر شب اضافه‌کار می‌ماند. نه برای پس‌انداز؛ برای اینکه کم نیاورد. آخر ماه که می‌رسد، می‌بیند: اضافه‌کاری‌اش فقط جبران گرانیِ همان ماه شده.‌می‌گوید: «قبلن اضافه‌کاری می‌کردم جلو بیفتم؛ حالا اضافه کاری می‌کنم عقب نیفتم.» حقوق ثابت مانده، قیمت‌ها دویده‌اند، و حسین هنوز درجا می‌زند؛ با بدنی فرسوده تر از قبل.

۲) کارمند – «عددهایی که به هم نمی‌خورند»
مینا پشت کامپیوتر اداره می‌نشیند، اکسل را باز می‌کند، عددها را ردیف می‌کند.
در کار، همه‌چیز باید دقیق باشد؛ در زندگی، هیچ‌ چیز جور درنمی‌آید. اجاره، شهریه، دارو.
می‌گوید: «من کارمندم، نه فقیر نه مرفه…
ولی دارم هر ماه فقیرتر می‌شم.»
وقتی خبر «تصمیم جدید اقتصادی» را می‌شنود، می‌خندد. نه از شادی؛ از اینکه می‌داند این تصمیم هم به جدول زندگی او نمی‌خورد.

۳) بازنشسته – «بعد از سی سال»
کریم سی سال کار کرده. حق بیمه داده. منتظر آرامش بوده. حالا صبح‌ها اول داروهایش را می‌شمارد، بعد پولش را.
بعضی روزها دارو کم می‌آید، بعضی روزها پول. می‌گوید: «بازنشستگی قرار بود استراحت باشه، نه حساب‌ و کتاب برای زنده موندن.»
وقتی تلویزیون از «ثبات اقتصادی» می‌گوید، صدایش را کم می‌کند. نه چون باور ندارد؛ چون اعصابش نمی‌کشد.

سه نفر، سه شغل، سه نسل. اما یک سرنوشت:
تصمیم‌ها بالا گرفته می‌شود، هزینه‌ها پایین پرداخت می‌شود. کارگر می‌دود، کارمند حساب می‌کند، بازنشسته می‌کاهد.
و آن بالا، همان چند صندلی، همان چند امضا، همان بی‌تفاوتی. مافیا همچنان در حال کشتار مردم با مدیران اقتصادی است آن هم بسیار خاموش.

تحریریه ماهنامه نشریه کارگری پیام سندیکا