وقتی به یک کارخانه بزرگ حمله می شود، تنها آهن و بتن فرو نمیریزد، خاموش شدن کورهها در واقع کم سو شدن زندگی هزاران خانواده فرودست است. جایی که دیروز شعلهی کورهها آسمان شب را سرخ میکرد، امروز سکوتی سنگین نشسته است؛ سکوتی که نه از خاموشی ماشینها، بلکه از بازایستادن دستهایی میآید که فولاد را نرم میکردند، که سالها چرخ تولید را گردانده بودند.
در حملات اخیر، سه شبکه مهم صنعت فولاد ایران هدف قرار گرفت. نخست مجتمع فولاد مبارکه اصفهان؛ بزرگترین تولیدکننده فولاد کشور و یکی از بزرگترین واحدهای صنعتی خاورمیانه. جایی که سالانه بیش از ده میلیون تن فولاد تولید میشود و ستون اصلی تأمین ورقهای فولادی برای صنایع گوناگون است. در کارخانهای که هر دقیقه آن ارزش تولیدی عظیمی دارد، چنین ضربهای به معنای کند شدن نبض زندگی کارگران است.
دومین نقطه، شرکت فولاد خوزستان بود؛ مجموعهای که یکی از اصلیترین مراکز تولید شمش و مواد اولیه فولادی محسوب میشود. بخشهایی مورد اصابت قرار گرفتند. نتیجه، توقف کامل خطوط تولید بود؛ یعنی در خاموشی فرو رفت. همزمان کارخانه فولاد سفیددشت در چهارمحال و بختیاری نیز که بخشی از زنجیره تولید فولاد کشور و وابسته به گروه مبارکه است، دچار آسیب شد و روند تولید آن با اختلال جدی روبهرو گردید.
اگر این کارخانهها را مانند گرههای اصلی یک شبکه تصور کنیم، ضربه به آنها شبیه بریدن چند رگ حیاتی در بدن اقتصاد صنعتی است. فولاد مبارکه به تنهایی نزدیک به یکسوم تولید فولاد کشور را تأمین میکند و فولاد خوزستان یکی از پایههای اصلی تأمین شمش برای صنایع پاییندستی است. وقتی این مراکز آسیب میبینند، اثر آن تنها در دیوارهای کارخانه نمیماند؛ موج آن در سراسر اقتصاد پخش میشود.
نخستین کسانی که این موج را با تمام وجود حس میکنند، همان کسانی هستند که هر روز در کنار کورهها کار میکردند. در دو مجتمع اصلی، حدود هفده هزار کارگر به طور مستقیم با توقف یا کاهش شدید فعالیت روبهرو شدهاند. برای بسیاری از آنان کارخانه فقط محل کار نیست؛ محور زندگی است. اجاره خانه، هزینه مدرسه فرزندان، درمان، اقساط، همه چیز به همان حقوق ماهانه وابسته است. وقتی خط تولید میایستد، زمان برای آنها طور دیگری میگذرد: هر روز تعطیلی یعنی نگرانی فزاینده.
در آن سوی این ماجرا، صاحبان سرمایه و مدیران بزرگ کارخانهها ایستادهاند. آنها نیز زیان میبینند، اما ابزارهای جبران دارند: ذخایر مالی، بیمهها، قراردادهای بزرگ، امکان جابهجایی سرمایه. اما برای کارگری که تنها سرمایهاش نیروی کار اوست، توقف تولید چیزی جز تعلیق زندگی نیست. همین جاست که شکاف میان دو جهان آشکار میشود: جهانی که مالک ابزار تولید است و جهانی که با نیروی کار خود آن را به حرکت درمیآورد. اما ماجرا به این ۱۷ هزار نفر ختم نمیشود. فولاد مادهای است که صدها صنعت دیگر بر آن بنا شدهاند. از پروژههای ساختمانی و پلسازی گرفته تا کارخانههای خودرو، کارگاههای تولید لوله و سازههای فلزی. در مجموع گفته میشود که زندگی میلیونها نفر به شکل مستقیم یا غیرمستقیم به این زنجیره وابسته است. وقتی تولید فولاد کند میشود، پروژههای ساختمانی متوقف میشوند، کارگاههای کوچک مواد اولیه پیدا نمیکنند و کارگران بسیاری از واحدهای کوچک از کار بیکار میشوند.
در چنین لحظاتی تضادی که در روزهای عادی پنهان است، آشکارتر میشود. کارخانه برای مالک آن یک دارایی بزرگ است؛ اما برای کارگری که در گرمای کورهها کار میکند، کارخانه چیزی بسیار شخصیتر است: جایی که زندگیاش به آن گره خورده. خاموش شدن کورهها برای یکی به معنای کاهش سود است و برای دیگری به معنای نگرانی از نان فردا. هرگاه ضربهای به مراکز بزرگ تولید وارد میشود، این تضادها با وضوح بیشتری دیده میشوند. زیرا در چنین لحظاتی روشن میشود چه کسانی بیشترین بار بحران را بر دوش میکشند. ماشینها قابل تعمیرند، ساختمانها دوباره ساخته میشوند، اما ماههایی که خانوادههای کارگری در انتظار بازگشت کار میگذرانند، به سادگی جبران نمیشود.
با این همه، کارگرانی که سالها در کنار کورهها کار کردهاند میدانند که کارخانه بدون دستهای آنها دوباره جان نمیگیرد. کسانی که بیشترین رنج خاموشی را تحمل کردهاند، دوباره کورهها روشن میکنند.
هر صنعتی هر قدر عظیم و پیچیده در نهایت بر شانههای کارگران ایستاده است که آن را زنده نگه میدارند.
در این هنگام، دولت در رسانهها در ستایش پایداری و مقاومت شعرسرایی میکند، اما دریغ از کمترین قوانین حمایتی برای کارگران. اعلام میکنند که بازسازی در جریان است و تولید ادامه مییابد، اما این ادعا با واقعیت زندگی کارگران در تعارض است. وقتی وعده بازگشت به کار ماهها طول میکشد، عملن گذران معاش با وعده بازسازی ممکن نیست. وقتی هزاران کارگر به راحتی با قراردادهای موقت ـ چه در صنعت فولاد و چه در صنایع پایین دستی آن، و همچنین در دیگر صنایع و مراکز آسیبدیده ـ از کار بیکار میشوند، احتمالن با صفوف طولانی متقاضیان بیمه بیکاری روبهرو خواهیم شد؛ کسانی که ماهها برای دریافت حداقل دریافتی انتظار خواهند کشید. آن حداقل دریافتی نیز با حماقتی (شما بخوان جانبداری تمام عیار دولت از صاحبان سرمایه) مانند حذف ارز ترجیحی، کفاف حتی پنج روز زندگی را هم نخواهد داد. پس از سالها خصوصیسازی و بازستاندن قوانین حمایتی از کارگران، در چنین برهههایی همهچیز عیان میشود.
در همین حال، جنگطلبان فاسدالعقل و پهلوی و دار و دستهاش، با شرارت هرچه تمامتر، درهایی تازه و محیرالعقول از کثافت و تعفن میگشایند. در کنار رقص و هلهلهای که برای کشتار ایرانیان برپا کردهاند، سوگ سربازان آمریکایی را میگیرند و «منتظرالسلطنه» با بلاهت همیشگیاش میگوید: «خداوند حافظ آمریکا باشد»، درحالی که این سو در ایران، تکه تکه از زیرساختهایمان به خرابه تبدیل میشود و ترامپ از عصر حجری کردن ایران دم میزند.
*یاد شاعر مردمی سیاووش کسرایی ماندگار که چنین می گوید :
«نفرین بر این دروغ، دروغ هراسناک…
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بیگمان سر میزند به جایی
و خورشید میشود.»
*تحریریه نشریه کارگری پیام سندیکا *
