در کنار هم روزگار بس غریبی را گذراندیم. کار کردیم و فقر را تجربه کردیم. بی پولی و بی دارویی و گرسنگی هدیه داده شده سرمایه داری را در کنار هم و در بیغوله هایی که خانه نام گذاشته بودیم، سر کردیم. در سیل، زلزله، کرونا یار و یاور هم بودیم. فرزندانمان در کنار هم، سر در سطل زباله کردند و فال فروختند و گل. همسایگانی بودیم که رنج فقر، فرقی بین من ایرانی و توی افغانستانی نگذاشت. در عصر گرم تابستان با چای بسیار نامرغوب و قندی که برای هردویمان گران شده بود، مهمان هم شدیم. با هم در پلاسکو زیر آوار ماندیم و در آتش پودر شدیم و دوباره در بندر شهید رجایی آتش گرفتیم و مجروح شدیم و مفقود. هیچکس نامی از شما نبرد و در هیچ آماری از شما یاد نشد. زمانی که اسراییل بر سرمان بمب می ریخت نپرسید این سهمایرانیان است یا افغان ها. آنگاه که تکه های جسم من و تو را جمع کردند در کیسه ای ریختند اعضایمان چنان پاره پاره و درهم تنیده شده بود، که تشخیص اینکه کدام عضو افغانی است و کدام عضو ایرانی، نبود. آری در خاکی سرد اما مهربان در آغوش هم خفتیم. …بیشتر
